![]() |
![]() |
|
| آسمونی باش تا پرواز پرنده را دریابی |
|
با اميدي گرم و شادي بخش با نگاهي مست و رويائي دخترك افسانه ميخواند نيمه شب در كنج تنهائي؛
بي گمان روزي زراهي دور ميرسد شهزاده اي مغرور ميخورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه ي سمٍٍ ستور باد پيمايش ميدرخشد شعله ي خورشيد بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر مي كشاند هر زمان همراه خود سوئي باد . . . پرهاي كلاهش را يا بر آن پيشاني روشن حلقه ي موي سياهش را
مردمان در گوش هم آهسته ميگويند ( آه . . . او با اين غرور و شوكت و نيرو ) ( در جهان يكتاست ) ( بي گمان شهزاده اي والاست )
دختران سر ميكشند از پشت روزنها گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار سينه ها لرزان و پر غوغا در تپش از شوق يك پندار ( شايد او خواهان من باشد ) ليك گوئي ديده ي شهزاده ي زيبا ديده ي مشتاق آنان را نمي بيند او از اين گلزار عطرآگين برگ سبزي هم نمي چيند همچنان آرام و بي تشويش ميرود شادان براه خويش مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه ي سم ستور باد پيمايش مقصد او . . . خانه ي دلدار زيبايش
مردمان از يكدگر آهسته مي پرسند ( كيست پس اين دختر خوشبخت ؟ )
ناگهان در خانه مي پيچد صداي در سوي در گوئي زشادي مي گشايم پر اوست . . . آري . . . اوست ( آه اي شهزاده ، اي محبوب رويائي نيمه شبها خواب ميديدم كه مي آئي ) زير لب چون كودكي آهسته ميخندد با نگاهي گرم و شوق آلود بر نگاهم راه مي بندد ( اي دو چشمانت رهي روشن بسوي شهر زيبائي اي نگاهت باده اي در جام مينائي آه بشتاب اي بست همرنگ خون لاله ي خوش رنگ صحرائي ره بسي دوراست ليك در پايان اين ره . . . قصر پر نور است )
مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش مي خزم در سايه ي آن سينه و خاموش مي شوم مدهوش باز هم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه ي سم ستور بادپيمايش ميدرخشد شعله ي خورشيد بر فراز تاج زيبايش
مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت مردمان با ديده ي حيران زير لب ، آهسته مي گويند ( دختر خوشبخت ! . . . ) فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 4:12 توسط افسانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستای خوبم . . .
من افسانه هستم . . . متولد 23/2 . . . این وبلاگ هم 1/10/86 به دنیا اومد . . . به آسمونی ها خوش اومدین . . . با نظراتتون به من دلگرمی بدین . . . واسه همتون آرزوی موفقیت میکنم ...................................................... آرام باش . . . با توکل و تفکر که . . . او زودتر از تو دست به کار شده . . . سپس آستینها را بالا بزن . . . آنگاه دستان خداوند را خواهی دید . . . |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|
