![]() |
![]() |
|
| آسمونی باش تا پرواز پرنده را دریابی |
|
يه گوشه ي خونش تنها و غم زده روي صندلي راحتي نشسته بود . . . گه گاهي ميرفت جلوي آينه ، نگاه ميكرد به چهره اي که با مرور زمان شكسته و پر از چين و چروك هاي قديمي بود و گودي زير چشمش كه با مرور زمان به وجود اومده بود و موهايي كه ديگه چيزي ازش نمونده بود به جز چند تار سفيد و خاكستري . . . موهايي كه روزي نمادي از آبشار مواج و به سياهي شب بود كه نيمي از زيباييش رو تشكيل ميداد . . . چشم هاي مشكي و زيبايي كه روزي سنگدل ترين و مغروترين دل ها رو اسير ميكرد حالا تبديل شده بود به چشمهايي بي فروغ و خسته . . . كه اندوه و غم رو توي خودش جاي داده بود . . . بعد از چند لحظه كه به فكر فرو ميرفت و در گذشته غرق ميشد . . . از جلوي آينه كنار مي اومد . . . از اون آينه بدش اومده بود . . . آينه اي كه در گذشته روزي چند بار چهره ي زيبا و محبوبش رو توش ميديد . . . دوباره روي همون صندلي مينشست و از ته دلش زارزار گريه ميكرد . . . روزي چند بار از خدا آرزوي مرگ ميكرد . . . اما ديگه خدا هم صداشو نميشنيد. . . بعد از چند ساعت گريه از روي صندلي بلند ميشد و ميرفت كنار پنجره . . . و به پسربچه اي كه توي اون كوچه ي بن بست هرروز توي يه ساعت مشخص مي اومد و توپ بازي ميكرد نگاه ميكرد . . . به چشم هاي پر از شوق و اميدي كه اون پسر بچه واسه آينده داشت نگاه ميكرد و لبخند ميزد . . . اما و قتي به آينده ي اون بچه فكر ميكرد كه ممكنه چي واسش پيش بياد . . . اينكه نكنه اون پسربچه هم با اشتباهاتي در آينده مثل اون تنها بمونه . . . دوباره اشك توي چشماش حلقه زد . . . همه ي اميدش ديدن هررزو اون بچه بود . . . اون بچه هم بدون اينكه بخواد باعث شادي يه پيرزن خسته و دلشكسته ميشد . . . بعد از يه مدت ديگه اون بچه توي اون كوچه ي بن بست واسه بازي نيومد . . . پيرزن دوباره تنها شد . . . و دوباره غمگين . . . از تنهايي آلبوم خاطرات گذشتش رو نگاه ميكرد . . . اما با اينكار غمگين تر ميشد . . . چون ديگه اون دوستان و آشناهاي قديمي كنارش نبودن . . . ديگه هيچكس حتي بهش فكر نميكرد . . . روزها همينطور سپري شد و اون پيرزن در حسرت ديدن يه دوست روزبه روز غمگين تر و پيرتر ميشد . . . تا اينكه يه روز صبح مامور پست نامه اي از يه دوست قديمي واسش آورد اما هرچي درزد صدايي نشنيد . . . از لاي درنامه رو انداخت توي خونه . . . و رفت . . . غافل از اينكه پيرزن ساعت دوازده شب قبل توي اوج تنهايي و بي كسي . . . چشماشو روي هم گذاشت ، با لبخندي بر لب . . . واسه هميشه به خواب عميقي فرو رفت و هيچوقت بيدار نشد . . . آرزوي پيرزن تنها براورده شده بود . . . ديگه اميدي توي دنيا واسش نمونده بود . . . اي كاش يه كم بيشتر قدر لحظه هاي باهم بودن رو ميدونستيم . . . اي كاش ميتونستيم واسه اوقات تنهايي هم يه دوست و همدم داشته باشيم تا با نااميدي از اين دنيا خداحافظي نكنيم . . . اي كاش براحتي دل اونايي كه دوسشون داريم رو نميشكستيم . . . شايد اون كسي كه حتي بهش فكر نميكني تو رو همه ي اميدش بدونه . . . چون عمر و لحظه هايي كه رفتن ديگه هيچوقت برنميگردن . . . افسانه |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 3:54 توسط افسانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستای خوبم . . .
من افسانه هستم . . . متولد 23/2 . . . این وبلاگ هم 1/10/86 به دنیا اومد . . . به آسمونی ها خوش اومدین . . . با نظراتتون به من دلگرمی بدین . . . واسه همتون آرزوی موفقیت میکنم ...................................................... آرام باش . . . با توکل و تفکر که . . . او زودتر از تو دست به کار شده . . . سپس آستینها را بالا بزن . . . آنگاه دستان خداوند را خواهی دید . . . |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|
