![]() |
![]() |
|
| آسمونی باش تا پرواز پرنده را دریابی |
|
مردي در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.مرد از فرشتهاي پرسيد : شما داريد چكار مي كنيد ؟ فرشته در حاليكه داشت نامه ي را باز مي كرد ، جواب داد : اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.
مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد : شماها چكار مي كنيد ؟يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين مي فرستيم. مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته!! مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟ فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند ولي تنها عده بسيار كمي جواب مي دهند .مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟! فرشته پاسخ داد : بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند : خدايا متشكريم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:50 توسط افسانه |
|
|
به كدامين گناه ! . . . ؟ ؟ ؟
چند وقت پيش خواب عجيبي ديدم . . . خودم را در دياري از آتش ، آتش هاي برافروخته با شعله هاي داغ و سوزان ، صداي آه و ناله از همه جا شنيده ميشد ، صداهايي كه با شنيدنش عمق وجودم ميلرزيد . . . اينقدر هوا گرم بود كه به ستوه در آمده بودم . . . از ميان زبانه هاي آتش ميگذشتم ، اينقدر برايم زجرآور بود كه فرياد درونم را نميشنيدم و ديوانه وار به راه خود ادامه ميدادم . . . زجرآورتر از هرچيز اين بود كه نميدانستم به كدامين گناه بايد اينطور مجازات شوم . . . همانطور كه ميرفتم صداي ضجه ي زني را ميشنيدم كه گويي از صداهاي ديگر بلندتر بود ، هرچه بيشتر به جلو ميرفتم صدا واضح تر ميشد . . . از ميان زبانه هاي آتش كه مثل شاخه هاي درختان بود به سختي عبور كردم ، به درخت بيد مجنوني رسيدم كه سرتاسر آتش گرفته بود ، از آن درخت هيچ چيز نمانده بود به جز شعله هاي آتش برافروخته اي كه از شاخ و برگهاي سوخته اش نمايان بود . . . كمي جلوتر رفتم . . . از لابه لاي شاخه هاي درخت آتش عبور كردم . . . بوستان كوچكي را پشت اين آتش ها يافتم ، كه فقط به اندازه ي زني بود كه در آن نشسته بود . . . و اطرافش فقط آتش هاي داغ و زجرآور . . . چهره ي آن زن بسيار زشت و كريه بود ، اينقدر زشت بود كه نميشد به راحتي به او نگاه كرد . . . از او پرسيدم چرا اينقدر ضجه ميزني ؟ عذاب تو چيست ؟ زن فقط يك كلمه به زبان مي آورد كه : بچه ام . اين كلمه را هزاران بار با آه و ناله ي فراوان مي گفت . . . انگار مادر فرزندي بود . . . اما چرا اينقدر زجر مي كشيد و در ميان آن آتش هاي سوزان به سر مي برد ؟. . . از خداوند پرسيدم : خداوندا اين مادر را به چه علت در ميان اين عذاب رها كرده اي ؟ او به كدامين گناه بايد اينقدر زجر بكشد ؟ . . . خداوند پاسخ داد : او زماني يكي از زنهاي زيباي زمين بود ، اما از اين زيبايي به درستي استفاده نميكرد . . . او به خاطر ثروت و از روي هوس با شخصي ازدواج كرد كه آن ازدواج چندين ماه بيشتر دوام نياورد . . . حاصل آن ازدواج طفلي نحيف و كوچك بود . . . آن زن بدون توجه به سرنوشت آن طفل او را به خانواده اي ثروتمند فروخت و به هوسراني خود ادامه داد . من به آن زن بهترين هديه را عطا كرده بودم ولي او ذره اي به آن هديه ي گرانبها توجه نكرد ، او ميتوانست با آن هديه زندگي اش را دگرگون كند و از آن بي بند و باري نيز درآيد . . . او نميدانست كه اگر طفلش را بزرگ كند و به پاي او عمرش را معنا بخشد ، همه ي گناهاني كه تا كنون مرتكب شده نيز بخشوده خواهد شد . . . حال بايد عذابي بيش از همه را تحمل كند و فقط سرابي از بوستاني كه بايد درونش باشد را در اين آتش سوزان نشانش دادم . . . متعجب و حيرت زده به آن زن نگاه ميكردم كه چگونه خودش باعث نابودي خودش در اين آتش شده . . . در صورتي كه ميتوانست در بوستان واقعي باشد . . . بوستاني زيبا با نسيمي خنك و عطر گلهايي كه هيچ كجاي دنيا نظيرش را پيدا نميكرد . . . اما حال بايد درنماد بوستان و ميان آتش سوزان ذره ذره ميسوخت و زجر ميكشيد . . . ترسي نه چندان كم همه ي وجودم را فرا گرفت . . . مات و حيرت زده به اطرافم نگاه ميكردم . . . از خداوند پرسيدم : خداوندا اينجا هركس را به گناهيست . . . اما ، من به كدامين گناه بايد اين آتش سوزان را تحمل كنم ؟ خداوند پاسخ داد : دخترم ، تو را به گناه ندانستن به اينجا آورده ام گناه تو اين است كه نميداني چگونه در زمين زندگي كني . . . من تو را براي هميشه به اينجا نياورده ام . . . خودت خوب ميداني كه حال اينجا جايگاهي نداري . . . فقط خواستم بداني كه يك قدم اشتباه در زندگي ، همه ي دنيايت را خراب ميكند . . . و اين را هيچوقت فراموش مكن ، كه از بوستان تا شهر آتش ، فقط چند قدم فاصله است . . .
وقتي با صداي جيك جيك پرنده ها كه از پنجره ي اتاقم به گوش ميرسيد از آن خواب عجيب بيدار شدم ، آن خواب تاثير عجيبي روي من گذاشت . . . ساعتها به فكر عميقي فرو رفتم و هزاران بار خدايم را شكر كردم كه اينگونه به من فرصت زندگي داده . . . تصميمي نيز براي زندگي ام گرفتم . . . كه از اين پس هر قدمي كه براي سرنوشتم برميدارم ، با احتياط و انديشه اي قوي بردارم . . . و حال اميدوارم بتوانم قدمهاي درستي بردارم . . . خودم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 3:31 توسط افسانه |
|
|
آرزوهای ویکتورهگو اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی، |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 6:21 توسط افسانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستای خوبم . . .
من افسانه هستم . . . متولد 23/2 . . . این وبلاگ هم 1/10/86 به دنیا اومد . . . به آسمونی ها خوش اومدین . . . با نظراتتون به من دلگرمی بدین . . . واسه همتون آرزوی موفقیت میکنم ...................................................... آرام باش . . . با توکل و تفکر که . . . او زودتر از تو دست به کار شده . . . سپس آستینها را بالا بزن . . . آنگاه دستان خداوند را خواهی دید . . . |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|
