![]() |
![]() |
|
| آسمونی باش تا پرواز پرنده را دریابی |
|
رويا يا واقعيت . . . . !
يه جنگل سرسبز پر از درختهاي بلند و شاخ و برگهاي وسيع به هم پيوسته . . . صداي پرنده ها همه جاي جنگل پيچيده . . . نغمه ي آواز پرنده ها اينقدر رويايي و زيباست كه همه ي حواسم رو ازم گرفته و جذب خودش كرده . . . طوري كه از خودم بي خود شدم و همينطور بي هدف توي جنگل قدم ميزنم . . . هوا يه كم سرده . . . يه نسيم ملايم شروع به وزيدن ميكنه . . . همه جا رو مه گرفته . . . هرچي جلوتر ميرم جنگل مرموزتر وترسناك تر ميشه . . . هرچي ميگذره مه غليظ تر ميشه . . . طوري كه حتي خورشيد هم از ديد خارج شده . . . نورخورشيد زير شاخ و برگ درختان خودش رو پنهان كرده . . . صداي پرنده ها همينطور بيشتر و بيشتر ميشه . . . ترس همه ي وجودم رو ميگيره . . . بعد از مدتي به وسط جنگل ميرسم . . . يه كلبه ي كهنه و قديمي مقابل چشمام ظاهر ميشه . . . آروم و آهسته قدم ميزنم و به طرف كلبه ميرم . . . يه حس مثل حس كنجكاوي وادارم ميكنه كه برم و داخل كلبه ي قديمي رو ببينم . . . خيلي تشنه و خسته شدم . . . آروم آروم چند ضربه به در مي كوبم . . . اما هيچ پاسخي نميشنوم . . . يه نگاه به اطرافم ميندازم . . . يه كم اونطرف تر از كلبه يه تبر با چند تيكه چوب و يه نيم تنه ي درخت ميبينم . . . انگار يه هيزم شكن اينجا زندگي ميكنه . . . يه كم منتظر ميشم . . . هيچكس اون اطراف ديده نميشه . . . آروم و با احتياط در كلبه رو باز ميكنم . . . گوشه ي كلبه يه صندلي قديمي راحتي كنار يه شومينه ي خاموش قرار داره . . . روي زمين پر از شاخ و برگ درختان و گرد و غباري كه از دودكش شومينه و روزنه ي پنجره و شيشه ي شكسته ي بالاي در توي كلبه ريخته . . . انگار سالهاست كه هيچكس اينجا زندگي نميكنه . . . كلبه اينقدر كهنه و قديميه كه با هر قدم صداي چوبهاي شكسته ي در و ديوارها شنيده ميشه . . . يه كم جلوتر ميرم . . . يهو دريچه اي رو روي زمين ميبينم كه انگار به زيرزمين منتهي ميشه . . . دريچه رو باز كردم . . . دهها پله با شيب تند كه نميدونم به كجا منتهي ميشه . . . آروم آروم از پله ها پايين ميرم . . . هرچي پايين تر ميرم هوا سردتر ميشه . . . بلاخره پله ها رو به آخر رسوندم . . . يه دالان تاريك و نمناك مقابل چشمام ظاهر ميشه . . . با قدم هاي كوتاه و با احتياط جلوتر ميرم . . . هرچي جلوتر ميرم تاريكتر و تاريكتر ميشه . . . چشمام ديگه قادر به ديدن جايي نيست . . . دستم رو به ديوار ميگيرم و آروم و آهسته به جلو قدم بر ميدارم . . . ناگهان مشعلي نيمه خاموش كه روي ديوار نصب شده بود ديدم . . . بي اختيار مشعل رو برداشتم و به راهم ادامه دادم . . . خيلي ميترسيدم . . . ديوارهاي دالان كهنه و قديمي و به رنگ سياه بود . . . كمي جلوتر كه رفتم حوضچه ي خيلي كوچيكي رو گوشه اي از دالان ديدم . . . توي اون حوضچه پر از ماهي هاي كوچيك و رنگي بود كه اينطرف و اونطرف ميپريدند . . . انگار شاد بودند و بازي ميكردند . . . خيلي واسم جالب بود جايي كه هيچ نشاني از حيات نيست ماهي هايي زندگي ميكنند كه از هر ماهي اي كه تا به حال ديدم زيباتر و شاداب ترند . . . محو تماشاي ماهي ها شده بودم . . . تشنه بودم . . . بي اختيار كنار حوضچه ميشينم و آبي به دست و صورتم ميزنم . . . نسيم خنكي رو روي پوستم حس ميكنم . . . بلند ميشم و از كنار حوضچه آروم ميگذرم تا به راهم ادامه بدم . . . اين بار سرحال تر و شاداب تر از قبل قدم بر ميدارم . . . حس ترسي كه داشتم كمي كمتر از قبل شده . . . دوباره قدم زدن توي اين دالان تاريك شروع شد . . . اين بار ديگه مشعلي نداشتم . . . يادم اومد مشعل رو كنار حوضچه روي زمين جا گذاشته بودم و مشعل خاموش شده بود . . . دستم رو به ديوار گرفته بودم و آروم و آهسته قدم بر ميداشتم . . . ناگهان نوري رو در انتهاي دالان ديدم . . . اين ديگه نور مشعل نبود . . . خيلي روشنتر و وسيع تر از اون بود . . . نوري مثل نور خورشيد . . . خيلي خوشحال شده بودم . . . قدم هايم رو تندتر و تندتر برميداشتم . . . بالاخره رسيدم . . . باورم نميشد . . . در انتهاي اون دالان تاريك ، نمناك و سرد منظره اي باور نكردني جلوي چشمام ظاهر شده . . . از دالان اومدم بيرون . . . ناگهان خودم رو كنار دريايي بزرگ و بي انتها ديدم . . . يه درياي آروم . . . با وزش نسيمي ملايم . . . و خورشيد كه گرماي خودش رو با تابش پرقدرتش . . . بيشتر از هميشه به من هديه ميداد . . . دريا خيلي عجيب بود . . . زيباتر از هر دريايي به نظر ميرسيد . . . حيرت زده شده بودم . . . جلوتر رفتم . . . كمي خم شدم تا از اون آب بنوشم . . . بر خلاف تصورم آب دريا خيلي شيرين و گوارا بود . . . اينقدر از اون آب نوشيدم تا سيراب شدم . . . خيلي خسته بودم . . . كنار دريا روي شن و ماسه ها نشستم . . . محو تماشاي دريا شده بودم . . . ناگهان دستي رو حس كردم كه روي شونه هام گذاشته شده . . . بي اختيار سرم رو برگردوندم . . . اون دست . . . دست لطيف زني زيبا با لباس سفيد ابريشمي بود . . . محو تماشاي صورت زيباي اون شدم . . . نميدونستم چي بايد بگم . . . دستش رو به طرفم دراز كرد و دستم رو گرفت . . . دستهايي از جنس نور داشت . . . وقتي دستم توي دستش بود احساس آرامش خوبي داشتم . . . صورت زيباي اون هيچوقت از يادم نميره . . . پاك . . . لطيف و نوراني بود . . . منو در آغوشش گرفت . . . كمي بعد وقتي چشم باز كردم . . . سرم روي شونه هاش بود و همچنان نسيمي ملايم مي وزيد . . . حس خوبي داشتم . . . احساس سبكي خاصي بهم دست داده بود . . . به اطرافم نگاهي انداختم . . . جسم بي روحم روي زمين بود . . . ديگه احساس ترس نداشتم . . . آب دريا روي جسم بي روحم غوطه ور بود . . . دوباره دستهاي اون زن زيبا رو روي شونه هام حس كردم . . . حيرت زده و متعجب به صورتش نگاه كردم . . . لبخندي مهربون و عجيب روي صورتش نقش بسته بود . . . تازه فهميدم كه اون يه فرشته بود . . . فرشته ي زندگي من . . . دستم رو گرفت و منو به اعماق ابرها برد . . . تا به حال هيچوقت اينقدر آسمون رو از نزديك نديده بودم . . . حس خوبي داشتم . . . حس خوب پرواز و جدايي از زمين . . . و رسيدن به دنياي ماورا ي زمين . . . حس خوب خوشبختي همه ي وجودم رو فرا گرفته بود . . . تازه فهميدم زندگي روي زمين چقدر عجيب و جالبه . . . و اگر ميخواستم ميتونسم اون زندگي رو اونطور كه ميخوام تغيير بدم . . . و اين واقعيت در اعماق وجودم فرياد ميزد كه افسوس چقدر زود دير ميشود . . . نویسنده : خودم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 3:53 توسط افسانه |
|
|
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل
و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود
و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.
مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:
اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري ؟
فرشته جواب داد : مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم
و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.
آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدا را دوست دارد !
. . .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 7:31 توسط افسانه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 2:38 توسط افسانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستای خوبم . . .
من افسانه هستم . . . متولد 23/2 . . . این وبلاگ هم 1/10/86 به دنیا اومد . . . به آسمونی ها خوش اومدین . . . با نظراتتون به من دلگرمی بدین . . . واسه همتون آرزوی موفقیت میکنم ...................................................... آرام باش . . . با توکل و تفکر که . . . او زودتر از تو دست به کار شده . . . سپس آستینها را بالا بزن . . . آنگاه دستان خداوند را خواهی دید . . . |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|
