تبليغاتX
www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws

www.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.wswww.bigoo.ws
Glittery texts by bigoo.ws

آسمونیهای عرش عشق
آسمونی باش تا پرواز پرنده را دریابی

                

               رويا        

 يا واقعيت . . . .   

     

يه جنگل سرسبز پر از درختهاي بلند و شاخ و برگهاي وسيع به هم پيوسته . . .

صداي پرنده ها همه جاي جنگل پيچيده . . .

نغمه ي آواز پرنده ها اينقدر رويايي و زيباست كه

همه ي حواسم رو ازم گرفته و جذب خودش كرده . . .

 طوري كه از خودم بي خود شدم و همينطور بي هدف توي جنگل قدم ميزنم . . .

هوا يه كم سرده . . . يه نسيم ملايم شروع به وزيدن ميكنه . . .

همه جا رو مه گرفته . . . هرچي جلوتر ميرم جنگل مرموزتر وترسناك تر ميشه . . .

هرچي ميگذره مه غليظ تر ميشه . . . طوري كه حتي خورشيد هم از ديد خارج شده . . .

نورخورشيد زير شاخ و برگ درختان خودش رو پنهان كرده . . .

 صداي پرنده ها همينطور بيشتر و بيشتر ميشه . . .

 ترس همه ي وجودم رو ميگيره . . . بعد از مدتي به وسط جنگل ميرسم . . .

 يه كلبه ي كهنه و قديمي مقابل چشمام ظاهر ميشه . . .

 آروم و آهسته قدم ميزنم و به طرف كلبه ميرم . . .

يه حس مثل حس كنجكاوي وادارم ميكنه كه برم و داخل كلبه ي قديمي رو ببينم . . .

 خيلي تشنه و خسته شدم . . . آروم آروم چند ضربه به در مي كوبم . . .

اما هيچ پاسخي نميشنوم . . . يه نگاه به اطرافم ميندازم . . .

 يه كم اونطرف تر از كلبه يه تبر با چند تيكه چوب و يه نيم تنه ي درخت ميبينم . . .

انگار يه هيزم شكن اينجا زندگي ميكنه . . . يه كم منتظر ميشم . . .

هيچكس اون اطراف ديده نميشه . . . آروم و با احتياط در كلبه رو باز ميكنم . . .

گوشه ي كلبه يه صندلي قديمي راحتي كنار يه شومينه ي خاموش قرار داره . . .

روي زمين پر از شاخ و برگ درختان و گرد و غباري كه از دودكش شومينه و

 روزنه ي پنجره و شيشه ي شكسته ي بالاي در توي كلبه ريخته . . .

انگار سالهاست كه هيچكس اينجا زندگي نميكنه . . .

كلبه اينقدر كهنه و قديميه كه با هر قدم

 صداي چوبهاي شكسته ي در و ديوارها شنيده ميشه . . . يه كم جلوتر ميرم . . .

يهو دريچه اي رو روي زمين ميبينم كه انگار به زيرزمين منتهي ميشه . . .

 دريچه رو باز كردم . . . دهها پله با شيب تند كه نميدونم به كجا منتهي ميشه . . .

 آروم آروم از پله ها پايين ميرم . . . هرچي پايين تر ميرم هوا سردتر ميشه . . .

بلاخره پله ها رو به آخر رسوندم . . . يه دالان تاريك و نمناك مقابل چشمام ظاهر ميشه . . .

 با قدم هاي كوتاه و با احتياط جلوتر ميرم . . .

هرچي جلوتر ميرم تاريكتر و تاريكتر ميشه . . . چشمام ديگه قادر به ديدن جايي نيست . . .

 دستم رو به ديوار ميگيرم و آروم و آهسته به جلو قدم بر ميدارم . . .

ناگهان مشعلي نيمه خاموش كه روي ديوار نصب شده بود ديدم . . .

 بي اختيار مشعل رو برداشتم و به راهم ادامه دادم . . .

 خيلي ميترسيدم . . . ديوارهاي دالان كهنه و قديمي و به رنگ سياه بود . . .

 كمي جلوتر كه رفتم حوضچه ي خيلي كوچيكي رو گوشه اي از دالان ديدم . . .

 توي اون حوضچه پر از ماهي هاي كوچيك و رنگي بود كه اينطرف و اونطرف ميپريدند . . .

انگار شاد بودند و بازي ميكردند . . .

خيلي واسم جالب بود جايي كه هيچ نشاني از حيات نيست

ماهي هايي زندگي ميكنند كه از هر ماهي اي كه تا به حال ديدم زيباتر و شاداب ترند . . .

محو تماشاي ماهي ها شده بودم . . . تشنه بودم . . .

 بي اختيار كنار حوضچه ميشينم و آبي به دست و صورتم ميزنم . . .

نسيم خنكي رو روي پوستم حس ميكنم . . .

 بلند ميشم و از كنار حوضچه آروم ميگذرم تا به راهم ادامه بدم . . .

اين بار سرحال تر و شاداب تر از قبل قدم بر ميدارم . . .

 حس ترسي كه داشتم كمي كمتر از قبل شده . . .

 دوباره قدم زدن توي اين دالان تاريك شروع شد . . . اين بار ديگه مشعلي نداشتم . . .

يادم اومد مشعل رو كنار حوضچه روي زمين جا گذاشته بودم و مشعل خاموش شده بود . . .

دستم رو به ديوار گرفته بودم و آروم و آهسته قدم بر ميداشتم . . .

ناگهان نوري رو در انتهاي دالان ديدم . . . اين ديگه نور مشعل نبود . . .

 خيلي روشنتر و وسيع تر از اون بود . . . نوري مثل نور خورشيد . . .

 خيلي خوشحال شده بودم . . . قدم هايم رو تندتر و تندتر برميداشتم . . .

بالاخره رسيدم . . . باورم نميشد . . .

 در انتهاي اون دالان تاريك ، نمناك و سرد

 منظره اي باور نكردني جلوي چشمام ظاهر شده . . .

 از دالان اومدم بيرون . . . ناگهان خودم رو كنار دريايي بزرگ و بي انتها ديدم . . .

 يه درياي آروم . . . با وزش نسيمي ملايم . . .

 و خورشيد كه گرماي خودش رو با تابش پرقدرتش . . .

بيشتر از هميشه به من هديه ميداد . . . دريا خيلي عجيب بود . . .

زيباتر از هر دريايي به نظر ميرسيد . . . حيرت زده شده بودم . . . جلوتر رفتم . . .

كمي خم شدم تا از اون آب بنوشم . . . بر خلاف تصورم آب دريا خيلي شيرين و گوارا بود . . .

اينقدر از اون آب نوشيدم تا سيراب شدم . . . خيلي خسته بودم . . .

 كنار دريا روي شن و ماسه ها نشستم . . . محو تماشاي دريا شده بودم . . .

 ناگهان دستي رو حس كردم كه روي شونه هام گذاشته شده . . . 

بي اختيار سرم رو برگردوندم . . .

 اون دست . . . دست لطيف زني زيبا با لباس سفيد ابريشمي بود . . .

محو تماشاي صورت زيباي اون شدم . . . نميدونستم چي بايد بگم . . .

 دستش رو به طرفم دراز كرد و دستم رو گرفت . . . دستهايي از جنس نور داشت . . .

 وقتي دستم توي دستش بود احساس آرامش خوبي داشتم . . .

 صورت زيباي اون هيچوقت از يادم نميره . . . پاك . . . لطيف و نوراني بود . . .

منو در آغوشش گرفت . . . كمي بعد وقتي چشم باز كردم . . .

 سرم روي شونه هاش بود و همچنان نسيمي ملايم مي وزيد . . .

حس خوبي داشتم . . . احساس سبكي خاصي بهم دست داده بود . . .

به اطرافم نگاهي انداختم . . . جسم بي روحم روي زمين بود . . .

 ديگه احساس ترس نداشتم . . . آب دريا روي جسم بي روحم غوطه ور بود . . .

 دوباره دستهاي اون زن زيبا رو روي شونه هام حس كردم . . .

 حيرت زده و متعجب به صورتش نگاه كردم . . .

 لبخندي مهربون و عجيب روي صورتش نقش بسته بود . . .

تازه فهميدم كه اون يه فرشته بود . . . فرشته ي زندگي من . . .

 دستم رو گرفت و منو به اعماق ابرها برد . . .

تا به حال هيچوقت اينقدر آسمون رو از نزديك نديده بودم . . . حس خوبي داشتم . . .

حس خوب پرواز و جدايي از زمين . . . و رسيدن به دنياي ماورا ي زمين . . .

 حس خوب خوشبختي همه ي وجودم رو فرا گرفته بود . . .

 تازه فهميدم زندگي روي زمين چقدر عجيب و جالبه . . .

و اگر ميخواستم ميتونسم اون زندگي رو اونطور كه ميخوام تغيير بدم . . .

 و اين واقعيت در اعماق وجودم فرياد ميزد كه افسوس چقدر زود دير ميشود . . .

                           نویسنده : خودم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 3:53  توسط افسانه | 
 
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل
 
و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود
 
 و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.
 
مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:
 
اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري ؟
 
فرشته جواب داد : مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم
 
 و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.
 
آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدا را دوست دارد !
 
                        . . .
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 7:31  توسط افسانه | 


1. فراموش نکن: گاهی اشتباهی جزئی ، رشدی عظیم به همراه دارد!


2. فراموش نکن: انسان تنها موجودی است که قدرت خندیدن به او عطا شده است!


3. فراموش نکن: مردم هر روز خدا را می بینند ،فقط او را تشخیص نمی دهند!


4. فراموش نکن: انسان مانند رودخانه است،هر چه عمیق تر باشد ارام تر است!


5. فراموش نکن: شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است! .

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 2:38  توسط افسانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سلام دوستای خوبم . . .

من افسانه هستم . . .

متولد 23/2 . . .

این وبلاگ هم

1/10/86 به دنیا اومد . . .

به آسمونی ها خوش اومدین . . .

با نظراتتون به من دلگرمی بدین . . .

واسه همتون آرزوی موفقیت میکنم
......................................................

آرام باش . . .

با توکل و تفکر که . . .

او زودتر از تو دست به کار شده . . .

سپس آستینها را بالا بزن . . .

آنگاه دستان خداوند را

خواهی دید . . .

پیوندهای روزانه
رپ فارسی
رپ دوست
مهندسی کامپیوتر
بر نا رفیقان شرم باد
بد کردم بیشتر از همه به خودم
دانلود رپ
عشق و دوستی
وطن پرنده پر در خون
بهترین وبسایت ایرانیان
قدرتمندترین سایت دانلود فارسی زبان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
آنچه نمیخواهند من و تو بدانیم؟؟!!
بر نارفیقان شرم باد
وطن پرنده پر در خون
ایران فردا
هر چی بخوای اینجا هست
طنز تلخ همراه با خون جگر و اشک و آه!
جایی که پیاده رو تموم میشه
عشق ماندگار
آواز عشق
ناگفته های عشقءهیچکس2
مينا
بيا تو حالشو ببر
سرزمین رویایی
عشق هاي اينترنتي
هر چه می خواهد دل تنگت اینجا هست
ღღقصر ستاره ها (بانوی ارديبهشت)ღღ
صحرای ابدیت را در نور دیده ام
دنياي خنده
کودکان معصومند
وصيت نامه
سرزمین...
تنهايي يه عاشق
روي شيشه نوشتم دوستت دارم آرام گريست
اصفهان نصف جهان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان


Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic
JavaScript Codes JavaScript Codes