![]() |
![]() |
|
| آسمونی باش تا پرواز پرنده را دریابی |
|
كاشكي ميشد همه ي سازهاي موسيقي رو با مهارت كامل ياد ميداشتم . . . كاشكي ميشد به دوران كودكي . . . يا حداقل به چهار سال قبل برگردم و هيچوقت به دنياي اينترنت قدم نميذاشتم . . . كاشكي ميشد يه قلم مو دستم بگيرم و همه ي زيبايي هاي دنيا رو توي يه تابلو نقاشي كنم . . . كاشكي ميشد يه شب بارون بياد و بتونم تا صبح با خيال راحت و بدون هيچ دغدغه زير بارون قدم بزنم . . . كاشكي ميشد يه برادر بزرگتر داشتم كه به حرفام گوش ميداد و كمكم ميكرد . . . كاشكي ميشد برم توي يه باغ پر از گل ساعتها تنها بشينم و به صداي آواز پرنده ها گوش بدم . . . كاشكي ميشد برم روي قله ي بلندترين كوه به آسمون نگاه كنم و فرياد بزنم و گريه كنم . . . كاشكي ميشد آرامش و احساس شور و شوق قبلي رو نسبت به آينده حس ميكردم . . . كاشكي ميشد همه چيز به حالت اول برميگشت . . . اشتباهاتم جبران و همون زندگي قبلي رو ميداشتم . . . و صدها آرزوي محال ديگه كه اگه بخوام بنويسم شايد تا ابد طول بكشه . . .
(سنا جان از پيشنهاد جالبت در مورد آرزوهاي محال ممنونم .) خودم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 1:4 توسط افسانه |
|
|
دختری به مادر گفت: مادرم عشق چیست؟
مادر اندکی رفت به فکر
با نگاهی پرمِهر گفت: دخترم عشق؛ فریاد شقایق هاست.
عشق؛ بازگشت پرستوهاست.
عشق؛ نوید تَداوم است.
مادرم عشق؛ تپش قلب آدمی تنهاست.
عشق؛ عروس حِجله تنهایی انسانهاست.
عشق؛ سرخی گونه های آدمی رسوا است.
دخترم تو چه می دانی عشق؛ لذت انسان بودن است.
تو نمی دانی عشق؛ نغمه های قلب قناری ها است.
راستی دخترم تو چرا پرسیدی؟
دخترک با گونه های سرخ با کمی لبخند گفت: آخر
پسر همسایه با نگاهی عاشقانه گفت: دوستت دارم.
بی درنگ مادر یاد بی مهری شوهر افتاد .
یاد آن سیلی سرخ.
یادآن عشق حقیر.
یاد آن قلب بی مهر ووفا .
گفت: دخترم عشق؛ سرابی در دل دریا هاست.
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:56 توسط افسانه |
|
|
زندگي ، ميعادگاه انسانهاست زندگي ميلاد فقدانهاست
زندگي ، جولانگهي ياوه زندگي بن بست و بيراهه
زندگي ، در من كويري تشنه ميماند
زندگي ، ابر است و يك لحظه نمي بارد
زندگي ، فرياد و در ظاهر سكوتي بيش نيست
زندگي ، صياد است و صيدش ابلهاني بيش نيست
زندگي ، زندان و در ظاهر سرابي بيش نيست
زندگي هرگز براي من بجز درد نبود . . .
دردي پوچ
دردي كه فقط پوچي زندگي در آن نهفته بود
دردي در بلوغ يك بغض
دردي در پناه يك اشك
دردي كه نهال آرمانهايم را در آن پرورش داده ام
دردي كه بغض خاكستري غروب در سكوت ياغي زندانهايش اسير است
دردي كه هرگز درهاي شيشه اي بغضم را برويش نگشوده ام
دردي كه در حصار بلند شبهايم ، رنگ گرفته
و از شقايق خونين قلبم بارور گشته
دردي كه ميلادش را در سوگ پژمردن اقاقيها بنيان نهاده ام
دردي كه با فرياد شكستن قلبم ، پيوندي ابدي بسته است
همچنانكه من با كوير تشنه ي قلبم ، پيماني جاودانه بسته ام .
نویسنده:(مریم . ن) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 4:58 توسط افسانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستای خوبم . . .
من افسانه هستم . . . متولد 23/2 . . . این وبلاگ هم 1/10/86 به دنیا اومد . . . به آسمونی ها خوش اومدین . . . با نظراتتون به من دلگرمی بدین . . . واسه همتون آرزوی موفقیت میکنم ...................................................... آرام باش . . . با توکل و تفکر که . . . او زودتر از تو دست به کار شده . . . سپس آستینها را بالا بزن . . . آنگاه دستان خداوند را خواهی دید . . . |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|
