![]() |
![]() |
|
| آسمونی باش تا پرواز پرنده را دریابی |
|
سلام دوستان مزسی از همتون که بهم سر میزنین...یه مدت نیستم نمیتونم به موقع یه کامنتاتون جواب بدم ولی وقتی برگشتم حتما جبران میکنم...دعا کنین مشکلم حل بشه...امیدوارم توی سال جدید به همه ی آرزوهاتون برسین و سال خوبی براتون باشه...موفق باشید
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 9:13 توسط افسانه |
|
|
Over And Over . . . I Looking Your Eyes . . . You Are All My Life . . . You Have Captor Me . . . I Want To Lolel Me . . . I Never Want To Let Go . . .
HAPPY VALENTINE'S DAY ! ! !
همیشه و همیشه . . . به چشمهای تو نگاه میکنم . . . کسی که همه ی زندگی منو تشکیل میده . . . تو یک مخلوق خدا هستی که خدا تو رو برای من خلق کرده. . . میخوام تو رو در آغوش بگیرم . . . هیچوقت اجازه نمیدم از پیشم بری . . .
سلام بچه ها امیدوارم حالتون خوب خوب باشه . . . روز عشق و دوستی رو به هممممتون تبریک میگم و آرزو میکنم همیشه عاشق بمونید . . . دوستتون دارم !!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 16:17 توسط افسانه |
|
|
پیرمرد تنهايي در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با اين وضعيت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولي در صورتي هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی. دوستدار تو پدر. زمان زيادي نگذشت تا اينكه پیرمرد تلگرافي را با اين مضمون دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام ! 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند. پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهي چه کني ؟
هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد. اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید و آيا انجام كاري حتي در دور دست ها امكان پذير هست يا نه ...! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 5:9 توسط افسانه |
|
|
یك روز خانم مسنی با یك كیف پر از پول به یكی از شعب بزرگترین بانك كانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح كرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانك را ملاقات كند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی كه سپرده گذاری كرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانك برای آن خانم ترتیب داده شد .پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید ! مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد . روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت . پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد . مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد . وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد . پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند . . . |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 3:36 توسط افسانه |
|
|
زندگي ، اجبار است . . . مرگ ، انتظار است . . . عشق، يكبار است . . . جدايي ، دشوار است . . . يادتو، تكرار است . . . و من . . . عاشق اين تكرارم . . . براي : كسي كه مرد . . . نوشته ی : م . ش
سلام بچه ها . . . خیلی دلم گرفته بود هیچوقت به اندازه ی حالا حرف تو دلم نداشتم . . . نمیدونم از چی و از کی بگم . . . فقط میدونم که . . . اینقدر دلم از دنیا و بی معرفتیهاش پره . . . که دلم میخواد از ته دل فریاااااد بزنم و از خدا بپرسم چرا ؟ واقعا چرا ما باید با دردسر بزرگ بشیم و به آرزومون که بزرگ شدن بود برسیم . . . ولی وقتی بزرگ شدیم از صمیم قلب دوباره حسرت روزای بچگی رو داشته باشیم و دوباره تا آخر عمر آرزو داشته باشیم که فقط یه بار دیگه دویاره کوچیک بشیم و به دنیای بچه ها برگردیم . . . آرزویی که هیچوقت برآورده نمیشه . . . حیف . . . که باید قدر لحظه لحظه ی زندگی رو بدونیم اما نمیدونیم . . . لحظه هایی که ممکنه بعدها بخاطر برگشتنشون حسرت بخوریم . . . حسرت واسه لحظه هایی که گذشت . . . دیگه شده جزء کارای روزمره . . . زندگی توی روزهایی که گذشت . . . زندگی توی گذشته هایی که به فراموشی سپرده شدن . . . ای کاش میشد هیچوقت واسه هیچی . . . حسرت نخورد . . . |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم دی 1387ساعت 6:1 توسط افسانه |
|
|
با اميدي گرم و شادي بخش با نگاهي مست و رويائي دخترك افسانه ميخواند نيمه شب در كنج تنهائي؛
بي گمان روزي زراهي دور ميرسد شهزاده اي مغرور ميخورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه ي سمٍٍ ستور باد پيمايش ميدرخشد شعله ي خورشيد بر فراز تاج زيبايش
تار و پود جامه اش از زر سينه اش پنهان به زير رشته هايي از در و گوهر مي كشاند هر زمان همراه خود سوئي باد . . . پرهاي كلاهش را يا بر آن پيشاني روشن حلقه ي موي سياهش را
مردمان در گوش هم آهسته ميگويند ( آه . . . او با اين غرور و شوكت و نيرو ) ( در جهان يكتاست ) ( بي گمان شهزاده اي والاست )
دختران سر ميكشند از پشت روزنها گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار سينه ها لرزان و پر غوغا در تپش از شوق يك پندار ( شايد او خواهان من باشد ) ليك گوئي ديده ي شهزاده ي زيبا ديده ي مشتاق آنان را نمي بيند او از اين گلزار عطرآگين برگ سبزي هم نمي چيند همچنان آرام و بي تشويش ميرود شادان براه خويش مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه ي سم ستور باد پيمايش مقصد او . . . خانه ي دلدار زيبايش
مردمان از يكدگر آهسته مي پرسند ( كيست پس اين دختر خوشبخت ؟ )
ناگهان در خانه مي پيچد صداي در سوي در گوئي زشادي مي گشايم پر اوست . . . آري . . . اوست ( آه اي شهزاده ، اي محبوب رويائي نيمه شبها خواب ميديدم كه مي آئي ) زير لب چون كودكي آهسته ميخندد با نگاهي گرم و شوق آلود بر نگاهم راه مي بندد ( اي دو چشمانت رهي روشن بسوي شهر زيبائي اي نگاهت باده اي در جام مينائي آه بشتاب اي بست همرنگ خون لاله ي خوش رنگ صحرائي ره بسي دوراست ليك در پايان اين ره . . . قصر پر نور است )
مي نهم پا بر ركاب مركبش خاموش مي خزم در سايه ي آن سينه و خاموش مي شوم مدهوش باز هم آرام و بي تشويش
مي خورد بر سنگفرش كوچه هاي شهر ضربه ي سم ستور بادپيمايش ميدرخشد شعله ي خورشيد بر فراز تاج زيبايش
مي كشم همراه او زين شهر غمگين رخت مردمان با ديده ي حيران زير لب ، آهسته مي گويند ( دختر خوشبخت ! . . . ) فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 4:12 توسط افسانه |
|
|
سخنان حکیمانه نابغه قرن آلبرت انیشتن :
![]()
نگران مشکلات خود در ریاضی نباشید به شما اطمینان می دهم که مال من بزرگتر است.
خداوند به مشکلات ریاضی ما اهمیتی نمی دهد او به صورت عملی انتگرال می گیرد.
اگر واقعیات با نظریات نمیخوانند واقعیات را تغییر دهید.
آیا عجیب نیست که من که فقط کتابهای غیر معروف نوشته ام اینقدر معروفم؟
وقتی محدودیتهای خود را بپذیریم می توانیم از آن عبور کنیم.
دست خود را یک دقیقه روی اجاق بگذارید به نظرتان یک ساعت خواهد آمد. یک ساعت در کنار دختری زیبا بنشینید به نظرتان یک دقیقه خواهد آمد. این یعنی نسبیت
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 5:55 توسط افسانه |
|
|
يه گوشه ي خونش تنها و غم زده روي صندلي راحتي نشسته بود . . . گه گاهي ميرفت جلوي آينه ، نگاه ميكرد به چهره اي که با مرور زمان شكسته و پر از چين و چروك هاي قديمي بود و گودي زير چشمش كه با مرور زمان به وجود اومده بود و موهايي كه ديگه چيزي ازش نمونده بود به جز چند تار سفيد و خاكستري . . . موهايي كه روزي نمادي از آبشار مواج و به سياهي شب بود كه نيمي از زيباييش رو تشكيل ميداد . . . چشم هاي مشكي و زيبايي كه روزي سنگدل ترين و مغروترين دل ها رو اسير ميكرد حالا تبديل شده بود به چشمهايي بي فروغ و خسته . . . كه اندوه و غم رو توي خودش جاي داده بود . . . بعد از چند لحظه كه به فكر فرو ميرفت و در گذشته غرق ميشد . . . از جلوي آينه كنار مي اومد . . . از اون آينه بدش اومده بود . . . آينه اي كه در گذشته روزي چند بار چهره ي زيبا و محبوبش رو توش ميديد . . . دوباره روي همون صندلي مينشست و از ته دلش زارزار گريه ميكرد . . . روزي چند بار از خدا آرزوي مرگ ميكرد . . . اما ديگه خدا هم صداشو نميشنيد. . . بعد از چند ساعت گريه از روي صندلي بلند ميشد و ميرفت كنار پنجره . . . و به پسربچه اي كه توي اون كوچه ي بن بست هرروز توي يه ساعت مشخص مي اومد و توپ بازي ميكرد نگاه ميكرد . . . به چشم هاي پر از شوق و اميدي كه اون پسر بچه واسه آينده داشت نگاه ميكرد و لبخند ميزد . . . اما و قتي به آينده ي اون بچه فكر ميكرد كه ممكنه چي واسش پيش بياد . . . اينكه نكنه اون پسربچه هم با اشتباهاتي در آينده مثل اون تنها بمونه . . . دوباره اشك توي چشماش حلقه زد . . . همه ي اميدش ديدن هررزو اون بچه بود . . . اون بچه هم بدون اينكه بخواد باعث شادي يه پيرزن خسته و دلشكسته ميشد . . . بعد از يه مدت ديگه اون بچه توي اون كوچه ي بن بست واسه بازي نيومد . . . پيرزن دوباره تنها شد . . . و دوباره غمگين . . . از تنهايي آلبوم خاطرات گذشتش رو نگاه ميكرد . . . اما با اينكار غمگين تر ميشد . . . چون ديگه اون دوستان و آشناهاي قديمي كنارش نبودن . . . ديگه هيچكس حتي بهش فكر نميكرد . . . روزها همينطور سپري شد و اون پيرزن در حسرت ديدن يه دوست روزبه روز غمگين تر و پيرتر ميشد . . . تا اينكه يه روز صبح مامور پست نامه اي از يه دوست قديمي واسش آورد اما هرچي درزد صدايي نشنيد . . . از لاي درنامه رو انداخت توي خونه . . . و رفت . . . غافل از اينكه پيرزن ساعت دوازده شب قبل توي اوج تنهايي و بي كسي . . . چشماشو روي هم گذاشت ، با لبخندي بر لب . . . واسه هميشه به خواب عميقي فرو رفت و هيچوقت بيدار نشد . . . آرزوي پيرزن تنها براورده شده بود . . . ديگه اميدي توي دنيا واسش نمونده بود . . . اي كاش يه كم بيشتر قدر لحظه هاي باهم بودن رو ميدونستيم . . . اي كاش ميتونستيم واسه اوقات تنهايي هم يه دوست و همدم داشته باشيم تا با نااميدي از اين دنيا خداحافظي نكنيم . . . اي كاش براحتي دل اونايي كه دوسشون داريم رو نميشكستيم . . . شايد اون كسي كه حتي بهش فكر نميكني تو رو همه ي اميدش بدونه . . . چون عمر و لحظه هايي كه رفتن ديگه هيچوقت برنميگردن . . . افسانه |
|
+ نوشته شده در
جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 3:54 توسط افسانه |
|
|
مردي در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه مي كند هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند ، باز مي كنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند.مرد از فرشتهاي پرسيد : شما داريد چكار مي كنيد ؟ فرشته در حاليكه داشت نامه ي را باز مي كرد ، جواب داد : اينجا بخش دريافت است ، ما دعاها و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت مي رسد به خداوند تحويل مي دهيم.
مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد : شماها چكار مي كنيد ؟يكي از فرشتگان با عجله گفت : اينجا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين مي فرستيم. مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته!! مرد با تعجب از فرشته پرسيد : شما اينجا چكار مي كني و چرا بيكاري ؟ فرشته جواب داد : اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند ولي تنها عده بسيار كمي جواب مي دهند .مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب تصديق دعاهايشان را بفرستند ؟! فرشته پاسخ داد : بسيار ساده است ، فقط كافيست بگويند : خدايا متشكريم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 4:50 توسط افسانه |
|
|
به كدامين گناه ! . . . ؟ ؟ ؟
چند وقت پيش خواب عجيبي ديدم . . . خودم را در دياري از آتش ، آتش هاي برافروخته با شعله هاي داغ و سوزان ، صداي آه و ناله از همه جا شنيده ميشد ، صداهايي كه با شنيدنش عمق وجودم ميلرزيد . . . اينقدر هوا گرم بود كه به ستوه در آمده بودم . . . از ميان زبانه هاي آتش ميگذشتم ، اينقدر برايم زجرآور بود كه فرياد درونم را نميشنيدم و ديوانه وار به راه خود ادامه ميدادم . . . زجرآورتر از هرچيز اين بود كه نميدانستم به كدامين گناه بايد اينطور مجازات شوم . . . همانطور كه ميرفتم صداي ضجه ي زني را ميشنيدم كه گويي از صداهاي ديگر بلندتر بود ، هرچه بيشتر به جلو ميرفتم صدا واضح تر ميشد . . . از ميان زبانه هاي آتش كه مثل شاخه هاي درختان بود به سختي عبور كردم ، به درخت بيد مجنوني رسيدم كه سرتاسر آتش گرفته بود ، از آن درخت هيچ چيز نمانده بود به جز شعله هاي آتش برافروخته اي كه از شاخ و برگهاي سوخته اش نمايان بود . . . كمي جلوتر رفتم . . . از لابه لاي شاخه هاي درخت آتش عبور كردم . . . بوستان كوچكي را پشت اين آتش ها يافتم ، كه فقط به اندازه ي زني بود كه در آن نشسته بود . . . و اطرافش فقط آتش هاي داغ و زجرآور . . . چهره ي آن زن بسيار زشت و كريه بود ، اينقدر زشت بود كه نميشد به راحتي به او نگاه كرد . . . از او پرسيدم چرا اينقدر ضجه ميزني ؟ عذاب تو چيست ؟ زن فقط يك كلمه به زبان مي آورد كه : بچه ام . اين كلمه را هزاران بار با آه و ناله ي فراوان مي گفت . . . انگار مادر فرزندي بود . . . اما چرا اينقدر زجر مي كشيد و در ميان آن آتش هاي سوزان به سر مي برد ؟. . . از خداوند پرسيدم : خداوندا اين مادر را به چه علت در ميان اين عذاب رها كرده اي ؟ او به كدامين گناه بايد اينقدر زجر بكشد ؟ . . . خداوند پاسخ داد : او زماني يكي از زنهاي زيباي زمين بود ، اما از اين زيبايي به درستي استفاده نميكرد . . . او به خاطر ثروت و از روي هوس با شخصي ازدواج كرد كه آن ازدواج چندين ماه بيشتر دوام نياورد . . . حاصل آن ازدواج طفلي نحيف و كوچك بود . . . آن زن بدون توجه به سرنوشت آن طفل او را به خانواده اي ثروتمند فروخت و به هوسراني خود ادامه داد . من به آن زن بهترين هديه را عطا كرده بودم ولي او ذره اي به آن هديه ي گرانبها توجه نكرد ، او ميتوانست با آن هديه زندگي اش را دگرگون كند و از آن بي بند و باري نيز درآيد . . . او نميدانست كه اگر طفلش را بزرگ كند و به پاي او عمرش را معنا بخشد ، همه ي گناهاني كه تا كنون مرتكب شده نيز بخشوده خواهد شد . . . حال بايد عذابي بيش از همه را تحمل كند و فقط سرابي از بوستاني كه بايد درونش باشد را در اين آتش سوزان نشانش دادم . . . متعجب و حيرت زده به آن زن نگاه ميكردم كه چگونه خودش باعث نابودي خودش در اين آتش شده . . . در صورتي كه ميتوانست در بوستان واقعي باشد . . . بوستاني زيبا با نسيمي خنك و عطر گلهايي كه هيچ كجاي دنيا نظيرش را پيدا نميكرد . . . اما حال بايد درنماد بوستان و ميان آتش سوزان ذره ذره ميسوخت و زجر ميكشيد . . . ترسي نه چندان كم همه ي وجودم را فرا گرفت . . . مات و حيرت زده به اطرافم نگاه ميكردم . . . از خداوند پرسيدم : خداوندا اينجا هركس را به گناهيست . . . اما ، من به كدامين گناه بايد اين آتش سوزان را تحمل كنم ؟ خداوند پاسخ داد : دخترم ، تو را به گناه ندانستن به اينجا آورده ام گناه تو اين است كه نميداني چگونه در زمين زندگي كني . . . من تو را براي هميشه به اينجا نياورده ام . . . خودت خوب ميداني كه حال اينجا جايگاهي نداري . . . فقط خواستم بداني كه يك قدم اشتباه در زندگي ، همه ي دنيايت را خراب ميكند . . . و اين را هيچوقت فراموش مكن ، كه از بوستان تا شهر آتش ، فقط چند قدم فاصله است . . .
وقتي با صداي جيك جيك پرنده ها كه از پنجره ي اتاقم به گوش ميرسيد از آن خواب عجيب بيدار شدم ، آن خواب تاثير عجيبي روي من گذاشت . . . ساعتها به فكر عميقي فرو رفتم و هزاران بار خدايم را شكر كردم كه اينگونه به من فرصت زندگي داده . . . تصميمي نيز براي زندگي ام گرفتم . . . كه از اين پس هر قدمي كه براي سرنوشتم برميدارم ، با احتياط و انديشه اي قوي بردارم . . . و حال اميدوارم بتوانم قدمهاي درستي بردارم . . . خودم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 3:31 توسط افسانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام دوستای خوبم . . .
من افسانه هستم . . . متولد 23/2 . . . این وبلاگ هم 1/10/86 به دنیا اومد . . . به آسمونی ها خوش اومدین . . . با نظراتتون به من دلگرمی بدین . . . واسه همتون آرزوی موفقیت میکنم ...................................................... آرام باش . . . با توکل و تفکر که . . . او زودتر از تو دست به کار شده . . . سپس آستینها را بالا بزن . . . آنگاه دستان خداوند را خواهی دید . . . |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
|
RSS
|
